|
هنوز خمار بامدادی ام که عاشقت شدم...
|
با خودم نشسته ام رو ی پله ٬توی حیاط٬ پاهایم را جمع کرده ام توی بغل...فکر می کنم...فکر نمی کنم... چشمانم میخ شده به تنها برگ درخت بلند خانه ی همسایه٬ همان برگی که روی بالاترین شاخه مانده و این باد کارش را نمی سازد٬می بینم اش که چه قدر سرسخت است برای ماندن...