تبليغاتX
بامداد خمار
هنوز خمار بامدادی ام که عاشقت شدم...

با خودم نشسته ام رو ی پله ٬توی حیاط٬ پاهایم را جمع کرده ام توی بغل...فکر می کنم...فکر نمی کنم... چشمانم میخ شده به تنها برگ درخت بلند خانه ی همسایه٬ همان برگی که روی بالاترین شاخه مانده و این باد کارش را نمی سازد٬می بینم اش که چه قدر سرسخت است برای ماندن... یاد خودم می افتم٬اصلا" این برگها همیشه  مرا یاد خودم انداخته٬بسکه بی خیال و یک دنده می شوم گاهی٬بسکه می خواهم کار خودم را بکنم...لبخند می زنم٬ به امتحانم و دانشگاه فکر می کنم به اینکه جای من آنجا نبود اما همانجا ماندم و گاهی حتی خجالت می کشم که بیخودی این راه را هزاران بار رفتم و امدم و آخرش بدتر از اول عذاب شد برایم ... یاد برگ می افتم٬لبخند می زنم...

بعضی لحظه ها طاقت آوردن سخت می شود...خیلی سخت تر برای آدمِ بی طاقتی مث من که همه صبور میدانندش...گاهی دلم تنگت میشود اندازه بغض های تمام این سالها که خوووووب میدانی اش...یعنی دلم را میخوانی از بین این سطرها و کلمه ها...همینها را که میدانی آرامش دنیا را برای دل تنگم می آورد....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1390ساعت   توسط پسرک  |