![]() |
|
![]() |
|
|
خالی و خلوت خانه امروز، دلنشین بود برام ... یک ساعتی میشود که مینویسم.دلم این روزها عجییییب اسیر چشمان مهربانت است ... غرق شده ام ... کاغذها را تمام سیاه کرده ام ... تا میکنم اش و میگذارم توی جیبم ... می خزم زیر گرمای لحاف ... دلم می خواهد به تمام آدم های دور و برم بگویم از بزرگ بودن و تنها بودن بعدش خسته ام ... نوشته ام که: " آآآی آدم ها ... من نه بزرگ بوده ام ... نه بزرگ هستم ... نه بزرگ می شوم ... به خدا من فقط یک پسرک ِساده ی عاشق پیشه ام که هول و ولای عشق و احساساتش را با هیچ چیز ِاین دنیای لعنتی عوض نمی کند ... همیشه ی خدا ... عاشق میماند ... می میرد ..." مهمان برایمان آمده ... دخترک مو خرمایی!... با آن چشمهای سبز بزرگش ... دلم تنگ شده بود برای سوالهای بی پایانش ... می آید توی اتاق و مثل گربه میخزد زیر لحاف ... نمی دانم چرا یک دفعه به ذهنم رسید برویم آتش روشن کنیم ... می گویم: مریم خانوم دوست داره آتیش روشن کنیم؟ چشمهاش گرد می شود و خودش را پرت میکند توی بغلم و می گوید: یعنی می شه؟ توی چشمهای قشنگش که نگاه کنی غرق میشوی ... آنقدر زلال است ... آنقدر که لبخند روی لبهات می آورد ... می گویم: اوهوم .. آرام و بی صدا می رویم توی حیاط ... سرد سرد است ... می بینم پرده ی اتاقم کنار می رود و سایه ی یکی که آن بالا ایستاده ... به روی خودم نمی آورم .. می گوید: چوب که نداریم! می گویم:کنار انباری اون ته هست ... می رود و با یک بغل چوب برمیگردد ... شاخه های خیلی نازک و خرد خرد برداشته ... یک جوری آتش را روشن میکنم برایش ... کاغذها را از جیبم در می آورم ... می اندازم توی آتش ... یکجوری نگاه میکند و می پرسد: چی نوشته بودی توش؟ می گویم: خاطره ... می گوید: چرا پس انداختی توی آتیش؟ می گویم: هوووم! بعضی خاطره ها را نباید نگه داری ... می آید طرفم و خودش را جا می کند کنارم روی پله ها .. می گوید: خاطره اصلا یعنی چی؟ دستم را حلقه میکنم دورش و میکشم طرف خودم، صورتم را می چسبانم به لپ های سردش و می گویم: یعنی مثلا همین که الان آتیش درست کردیم باهم ... ساکت می شود ... یعنی که نفهمیدم چه می گویی ... بالا را نگاه می کنم ... هنوز پشت پنجره ایستاده ... نگاه که می کنم، پرده را می اندازد و می رود. انگار سبک شده ام ... حالا درست یک ماه است که من فهمیده ام برای ِ زندگیم، دیگر کلمه ندارم ... فهمیده ام دیگر برای ادامه دادن ِ زندگیم، بهانه ندارم ... نقطه. آخر خط ... این روزها یکجوری بوی تمام شدن می دهد ... بوی دلتنگی ... بهترین انتخاب برای فرار از این عصرهای دلگیر زمستانی، این است که بروی سوئیچ ماشین را برداری ... بزنی بیرون ... رانندگی کردن توی خیابان و جاده های خلوت ٍخلوت، با حداقل سرعت توی راست ترین قسمت لاین، در حالیکه هیچ مقصدی نداری، مثل ِ راه رفتن های طولانی و بی هدف، بهترین راه ِ فرار از فکرهای تلخی است که اینروزها توی سرم مدام چرخ می خورد ... شیشه ها را بدهی بالا ... بخاری هم روشن باشد ... از آن آهنگهای پر خاطره بگذاری با صدای بلندددد ... آنقدر که صدای گوشیت را نشنوی که زنگ می خورد ... و غرق بشوی توی رویاهایت ... پوووووف ... یک بغض ِ سمجی اینجا، درست اینجا، گیر کرده و نه بالا می آید تا بشکند و راحت شوم ... نه پایین می رود ... که فراموش کنم . امسال، سال بلندی بود ... هست ... |
|
|
|
Lolitaسه شنبه 6 بهمن1388لالیتا را یک شب ِ بارانی، توی تب و بیماری خواندم ... گمانم اسم دیگری روی کتاب داشت ... داستان ِ یک عشق ِ ممنوعه بود ... یک عشق ِ خیلی خیلی ممنوع ... مثل عشق خودم ... روی سكوی کنار پنجره اتاقم برای ِ اولین بار نشسته بودم، بی اینکه گذر زمان را بفهمم یکسره خواندمش ... خزیده بودم توی ِ کلمه های آشنای کتاب ... تمام که شد دلم یکهو و بی هوا، هوای ِ دستهات را کرد برای اولین بار ... بی بهانه ... میدانی دخترک، شاید فرقی نکند یک عشق، چرا برای ِ یک نفر ممنوع است ... مهم این است که وقتی پا توی ِ حریم ِ ممنوع ها می گذاری باید پی ِ خیلی چیزها را به تنت بمالی ... و من خیلی وقت هست که از ممنوع ها خسته شده ام ... تمام ِ این ممنوع ها آدم را خرد می کند ... خراب می کند رویاهای زیبایش را یکروزی، مثل این روزهای من، و تو خوب میدانی چه می گویم ... شهامت می خواهد تا تهش بایستی ... و پیش بروی و برسی به چیزی که یک زمانی ممنوع بوده برایت و حالا شاید ممنوع تر شده باشد، شاید هم ... بگذریم! وقتی آن شب کلمه های کتاب تمام شد، من سکوت کرده بودم ... نه اینکه حرفی نداشته باشم .. داشتم .. خیلی هم داشتم ... نمی دانم چرا دارم اینها را می گویم، شاید به خاطر همان حسی که یک لحظه دلم را کشانده بود طرف دستهای تو ... دلم آشوب شده بود ... و من تمام ِ شب را گریه کرده بودم ... و انگار دخترکی هم تمااام آن شب را بالای سرم نشسته بود ... به بهانه ی دردی که توی تنم بود ... که نبود ... توی ِ سینه ام بود و بدجوری می سوخت ... گریه میکردم ... حالا فکر می کنم آن لحظه ها، خیلی چیزها را فهمیدم ... تا همین امروز، یادم رفته بود که چه شب ِ تلخی را با حس های این کتاب گذرانده بودم. اصلا انگار کابوسی بود و تمام شد ... امروز که داشتم آرام آرام میان آنهمه کتاب توی مغازه میگشتم یک دفعه آمد جلوی ِ چشمام و تلخم کرد ... به این نشانه ها باید احترام گذاشت ... برش می دارم و لبخند می زنم ... چقدر حس عجیب و تلخی است که همه اش دلم می خواهد فقط یک لحظه ی کوتاه برمیگشتم به آن زمان ... و اینبار شهامت یک عشق ممنوع را داشتم ... مثل حالا ... و میدانستم بهترین وقت همیشه وقتی است که فکر می کنی وقتش نیست ... عشق ممنوع من، دخترک مهربان من، بخند ... من از این فاصله، می بینم ... حس میکنم ... |
|
|
|
۱۶۶ میدانی دخترک، این درخت های خیابان پر خاطره ی اینجا مرا بیچاره کرده اند ... وقتی اینجا قدم میزنم از فکرشان بیرون نمی آیم ... اینقدر که دیدن تصویر تکیده شان، بدون برگ، مرا یاد آدم هایی می اندازد که مستاصل ِ مستاصل دست هاشان را گرفته اند رو به آسمان و از ته دل، به خدای آن بالا بالاها التماس می کنند ... می بینیشان آقای خدا؟ ... می روم (...)، دلم لک زده بود برای این (...)، آخر ِ تمام ِ راه رفتن های دیوانه وار ِ من به اینجا ختم می شد ...و می شود هنوز! ... تنهایی های پر هیاهوی مرا اینجا آرام میکند ... فقط همینجا. این روزها قرار است تمرین کنم...ندیدنت؛ و نخواستنت را تمرین کنم...سیاهی را تمرین کنم...چون خواستی و حرفی هم توش نیست تمرین میکنم ... اما نمی شود. دوست دارم دل ِ پاک و ساده ی روزهام را ... پسرك عاشق شبهام را ... بس که همه دنیای کوچک و ساده اش خلاصه شده توی چشم های یک جوری غمگین دخترک ...این قدم زدنهای خاص توی این خیابانها و محله های پر خاطره چه چیزها که یاد آدم نمی آورند ... اینجا دل ِ آدم را نازک می کند...خیلی نازک...آنقدر که شوووور می شوم. پووووف! میبینی دخترک، خیلی گذشته اما من هنوز همان پسرك آنروزها مانده ام ... میمانم هم ... همیشه ی خدا ! بقیه اش حذف شد...بماند برای دل وامانده ام... |
|
|
|
" چی چی بدم آقا...!؟ " همین مانده بود این وقت شب که فرداش دو تا امتحان گردن کلفت دارم بین این همه دفتر و دستک و جزوه های پهن شده روی میز، این دستفروش آبرسانی با آن لهجه ی خاصش بیاید توی ذهن من رژه برود که : " چی چی بدم آقا...؟!" ، " چی چی بدم آقا...؟!" به قول حمید: " من ... ییرم ! " ... همه شان را با یک لبخند پهن ياد ميكنم ... فکر کن! خدا عاقبتمان را به خیر کند ... همه مان را ها! :دی ! |
|
|
|
نمیدانم چند روز می گذرد.گم شده ام...می دانم...مدتهااااست می گردم خودم را پیدا کنم ... اما نمی شود ... یک آهنگ افعانی نمیدانم از کجا پیدا کرده ام ... صداش را بلند می کنم ... ساده بودنش را ... خالی بودنش از تکنولوژی این روزها را دوست دارم...گوش کن! انگار که دوتارش را گرفته دستش ... با آن دستار و شلوار گشادش نشسته یک گوشه ... آن یکی هم چیزی شبیه قابلمه گرفته دستش ... می کوبد روش ... هر کدامشان دل ِ خودش را می نوازد ... اما عجیییب به دل ِآدم می نشیند ... از بس که ساده و صادقانه است ... از بس که بی آلایش است ... از بس که سوز دارد صداش ...از بس شووور است ... |
|
|
|
|
|
|
|
۱۶۲ بچه که بودم چند ماهی تهران پیش مادر بزرگم ماندم.یک گربه توی حیاط خانه اش زندگی می کرد. نمی دانم چند بار، هی بچه گربه زایید و هر بار یکی دوتاشان را خورد(این عادت گربه هاست گمانم). مادریزرگم هر بار می گفت اینبار دیگر می میرد و از دستش راحت می شویم. من ولی دلم برایش می سوخت.شاکی می شدم از سر و صدای آنهمه بچه گربه، اما راضی به مردن مادرشان نبودم. چند بار هم بردیم جایی دورتر از خانه رهاش کردیم، اما صبح به صدای میو میوش دم در خانه، از خواب بیدار می شدیم و مجبور می شدیم در را باز کنیم تا برود توی حیاط ... ول کن نبود بی پدر ... مادر بزرگ می گفت این گربه سگ جان است. خیال مردن ندارد انگار. من به خودم می گفتم این که گربه است، مگر می شود جانش سگی باشد؟...نمی فهمیدم سگ جان برای یک گربه چه معنی می تواند داشته باشد. از دایی هم که می پرسیدم می خندید و می گفت بزرگ که شدی خودت می فهمی... بزرگ شده ام. حالا خوب می دانم، آدم هم، جانش می تواند سگی باشد ... (بيمارستان امام خمينی- تبريز) |
|
|
|
۱۶۱ کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی |
|
|
|
كاش ميتوانستم برايت بنويسم : Delam gerefte…kheyli 00:44 فقط می نوشتی : :( می نوشتم : Kash boodi … 00:46 با چشمهاي غمگين مهربانت ميخواندي ... و لبخند می زدی ... من می دیدم ... حس می کردم ... سردمه ... خیلی ... |
|
|
|
۱۵۹ پتویم را می پیچم دورم...می نشینم روی پله های حیاط...بچه شده ام...توی ِ دلم می گویم قرار نبود اینطوری شود...قرار بود من سکوت شوم...من سکوت را خوب می دانم...آدم اما کمر خم می کند زیر ِ بار ِ سکوتی که پر از حرف است ... پر از درد است .قرار بود آن وقت که حرف دلم را زدم، بروم... بقیه اش با تو باشد...توی کاغذی که از من داری هیچ ردی و نشانی از پسرک نیست...انگار همه چیز را میدانسته و هیچ چیزی هم از دخترک طلب نداشته...یک شبی...یک شب یلدایی نشسته و برایت تا صبح اینها را نوشته و گریه کرده...انگار میدانسته همه ی قصه را...همه حرفهای نزده ی دخترک را...یاد روزهای ۱۶ سالگی بخیر...آن روزها که ساده از کنار هم رد می شدیم...آن روزها که می شد بهتر گذراندشان...می شد که لحظه هایش خالی نماند...عذاب نباشد...می توانستیم...اما...گذشت...اینها را که می نویسم انگار کسی توی دلم زجه میزند...می کوبد به در و دیوار سینه ام...حسرت یک سلام...یک نگاه...یک حضور گرم...عجیب زجرم میدهد...من، پسرک عاشق، مانده ام هنوز...مثل همان روزهای اول... چقدر درد دارد وقتی در را باز می کنی و کسی آن طرف منتظرت نیست ... وقتی گوشیت را خاموش می کنی و می دانی دیگر صدایی آرامش برای دلت نمی آورد ... وقتی دستهات یخ می کند و کسی نیست بگیردشان توی دستهاش و ها کندشان و .... می دانی ... تنهایی درد ِ بزرگیست ... تنهایی ... درد ِ بزرگیست ... درد بزرگی که تمام این سالها توی دل من بوده... تمام لحظه هایم را با تنهایی گذراندم...تنها توی فکر و دل من بودی...به احساس تو ... به تصویر قشنگ تو تکیه کرده بودم...حواسم نبود که یک روزهای پر درد تری هم می تواند باشد...توی دلم عاشقی کردم...تک و تنها...به آخر قصه فکر نکردم...کاش فقط کمی خودخواه بودم..کاش...کاش یک لحظه برای خودم میخواستمت...آدمها آمدند توی قصه ات... پسرکی اما جا ماند... هیچ کس جای دیگری نمی نشیند...هیچ کس برای آدم تمام زندگی اش نمی شود...خیلی باشد می شود یک گوشه اش...خراب میکند آن گوشه را یا آبادش میکند...اما تو شدی تمام زندگی ام...آبادش کردی...تمام لحظه های تکرار نشدنی ام را دوست دارم هنوز ... |
|
|
|
۱۵۸ می آیم می نشینم روبروی ساختمان شماره ی ۶...بعد از یکسال...باز روی آن سکو مینشینم...قبل از آنی که کلاست تمام شود من رفته ام...انگار که هیچ وقت نبوده ام...ميدانم يك روزي دلم براي اين ساختمان، براي اين شهر لعنتي و همه ي آدمهاي اين روزهايش تنگ خواهد شد...دلم براي اين شبهاي طولاني...براي آهنگهايم...براي رفقاي خوبم...حتي براي تمام كساني كه اين روزها مرا ميخوانند تنگ خواهد شد...دلم براي بلاگم، براي پسرك و كلمه هاي لعنتي اش هم تنگ خواهد شد...دلم براي خيلي چيزها تنگ خواهد شد...براي دخترك و حرفهايش...خيلي خيلي تنگ خواهد شد...دلم برای ِ آن روزها...آن صبح ها و همه ی لحظاتی که پسوند نامت را داشتند و قدِ تمام ِ دنیا، مهربانی و محبت توی ِ لحظه لحظه ی روزهایش بود، تنگ میشود تا آخر عمرم...باورش سخت است به خدا كه اين روزها را ديگر نخواهم داشت...می نویسم تا خالی شوم...اما نمیشود! میدانی این شبها مدام، خواب های عجیب می بینم.خیلی ها هم مرا توی خوابهایشان میبینند و برایم تعریف میکنند که خواب دیده اند پسرک رفته است یک جای دوری...خواب میبینند پسرک غم دارد دلش...و من...این شبها، خواب ِ چشمهایِ غمگین ِ مهربانت را میبینم دخترک!...با آن چشمهای معصوم ِ پر از حرفت...می آیی؛ مینشینی...اما سکوت کرده ای...حرفی نمی زنی...انگار که بغض داری...نگاهم به دستهایت است.مثل ِ روزهای ِ بچگی گذاشتیشان روی پاهایت...چشم هات را می بندی! و این دیوانه ام می کند ...نه... خیالت راحت باشد...من دیگر شوکه نمی شوم از این خوابها...فقط خواستم بگویم یک لحظه از فکرشان بیرون نمی آیم...پسرک هنوز توی خوابهایش عاشق میشود...ممنونم دخترک، به خاطر همه چیزهایی که به زندگی ام بخشیده ای ... |
|
|
|
۱۵۷ راستش از خودم متنفر شدم وقتی توی ِ آخرین صفحه ی دفترم نوشتم: " پسرک بیچاره ی قصه ی من ! باور کن که دخترك زيباي قصه ات برای همیشه رفت؛ یعنی نخواست که بماند برای دلت ... توی دنیای تو دیگر چیزی برای ِ دخترک نبود...بغض کنی...اشک بریزی...راه بروی...بميري حتي...فایده ای ندارد و چیزی عوض نمیشود انگار..." که وقتی اینها را نوشتم و همه شان را سپردم به دست بي رحم آتش یک جوری ساعتها بهت کرده بودم...ساعتها خاکسترشان را تماشا میکردم که باد می رقصاندشان...دخترك؛ عشق ِ روزهای شانزده سالگیم دارد ميرود و اين تازه شروع درد است...یعنی خودش ميخواهد که دیگر نباشد...و گفت که تردید ندارد...ومن باید باور کنم این را...گرچه باورش خیلی سخت است هنوز...احساس عجيبي دارم...كسي دارد ترديد ميكند...كسي دارد به خودش دروغ ميگويد...كسي دلش را دو دستي چسبيده هنوز... آآآی دخترك ... دلم ... دلت ... دلش ... خواستی تمامش کنم...تمامش ميكنم...حالا برایم بنویس...یک جوری تلخ بنویس که این بغضِ لعنتی بشکند...من خلاص شوم...تو خلاص شوی...تا همیشه...برایم فقط ننویس که دیر آمدی پسرک ... دیوانه ام میکند این جمله ... برایم بنویس پسرک ؛ باد آمد و همه ی رویاهایت را با خود برد ... |
|
|
|
۱۵۶ حذف شد ... |
|
|
|
هیچ کس نمی تواند پی ببرد. هیچ کس باور نخواهد کرد،به کسی که دستش از همه جا کوتاه بشود، می گویند: برو سرت را بگذار و بمیر ! ..تو راست ميگويي رفيق ناديده ام! اما وقتی مرگ هم آدم را نمی خواهد، وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم می کند، مرگی که نمی آید و نمی خواهد که بیاید...!همه از مرگ می ترسند، و من از زندگی سمج خودم... |
|
|
|
۱۵۵ تمام ِ دیشب باران بارید...و هنوووز ميبارد.تمام ِ دیشب من چشم روی هم نگذاشتم.این شبها مدام، خواب های عجیب می بینم.خواب می بینم پرواز کرده ام...خواب می بینم آن بالا بالاها، پرواز کرده ام...خواب ِ ادم هایی را هم می بینم که مدتهاست از خاطرم رفته اند. اما یک دفعه و بی هوا، می آیند و می نشینند روبروم...من وقتي خواب ميبينم يك اتفاقي پشت سرش مي ايد...و من دوست دارم که برف بیاید...زمستان امسال مثل هر سال نيست...برف كم دارد...يك برف حسابي...یادم می آید همین روزهای سال ِ پیش، طوفانی امده بود و زندگیم را به هم پیچیده بود و من انقدر مبهوت بودم که نمی دانم چند هفته، تمام ِ دنیام سکوت بود و لب از لب باز نکردم تا یک روزی ، یک جایی ...بگذريم!...نگاه كه می کنم به آسمان...باران تمام صورتم را خيس ميكند...ميدانم خدای ِ من آن بالا بالاها، توی ِ این شهر ِ درندشت ِ غریب ، لبخند می زند به من...هنوووز که هنوووز است، هواي مرا دارد... |
|
|
|
۱۵۴ چه فرقی می کند این عقربه های لعنتی ، زمان ِ کجای ِ دنیا را نشان دهند؛ الان که دلم برای ِ آن روزها و آن صبح ها و همه ی لحظاتی که پسوند "..." داشتند و قدِ تمام ِ دنیا، مهربانی و محبت توی ِ روزهایش بود، تنگ است...هنوز هم روزهای من همان رنگی مانده...میدانی، سرمای ِ اینجا دل ِ آدم را نازک می کند.خیلی نازک...آنقدر که کلمه ها هم آدم را به گریه می اندازند...شوووور می شوم این روزها...انگار مناسبتی دارد این روزها. تقویمم را نگاه می کنم...می گردم توی ِ صفحه هاش ببینم کجا یک ضربدر ِ لعنتی مرا بلند می کند و پرت می کند توی ِ روزهایی که ... بگذریم!...دیگر از آن روزها، سالها گذشته...سالها!...یک حسرت و غم بزرگی هست که این جور دلم را آشوب کرده...می نشینم لبه ی پنجره...پاهام را می گیرم توی ِ بغلم...و غررررق می شوم .چه کار کردم ؟... نمی دانم ...تردید کرده ام؟... نه ! من بر عکس همه ی عالم یک لحظه هم تردید نکرده ام...حتی توی روزهای سیاهی که تمام زندگی ام شده بود حسرت، من تردید نکردم...گله هم نکرده ام هنوز و هیچ وقت دیگر هم نمی کنم...اما همیشه بوده ام...همیشه ی خدا...گاهی وقتها، تنها مرهم ِ دردهای ِ آدمی، زمان است...باید بگذاری زمان، دست های ِ خشن و زبرش را بکشد روی ِ زخم های ِ دلت...باید بسوزی...بسوووزي...و دم نزنی...زمان که بگذرد، تنها ردّی می ماند از زخمی کهنه...که گاهی، گوش می کنی دخترک ؟! گاهی دوباره سرباز می کند و شور می شوی و می سوزی...اما زمان که بگذرد دنیا عوض می شود...قصه هم جور دیگری میشود...و نمی شود برگشت و از نو شروع کرد...و من حال ِ عجیبی دارم این روزها و شب ها...یکباره چیزهایی یادم می آید که...نمی دانم از کجا و چه جور...چرا می آیند توی ِ لحظه هام. شعرهایِ سید علی صالحی را خیلی وقت ِ پیش خواندم...شبیه قصه ی و دردهای من بود کلمه هایش...دوستش داشتم، دلم می خواست هی بخوانمش. دلم می خواست هی جمله هایش را – همان ها که بدجوری مرا تلخ می کرد - روی ِ دفتر و کتاب و وبلاگ و دیوار ِ کنار ِ تختم بنویسم. اما انگار یک دفعه خوابیدم و بیدار شدم و اصلا یادم نبود یک روزی شعرهای صالحی را خوانده ام ... حالا امروز؛ بعد سالها نمی دانم از کجا، یک باره جمله هاش - کلمه به کلمه – می آید توی ِ زندگي ام...جایت هم خالی ِ خالی... ومن مثل همیشه...اینها را که نوشته ام چقدر غم داشته باشم خوبست...؟ |
|
![]() |
|
![]() |
بامداد خمار
پسرک توی خوابهایش عاشق شد





