![]() |
|
![]() |
|
|
۱۵۵ تمام ِ دیشب باران بارید...و هنوووز ميبارد.تمام ِ دیشب من چشم روی هم نگذاشتم.این شبها مدام، خواب های عجیب می بینم.خواب می بینم پرواز کرده ام...خواب می بینم آن بالا بالاها، پرواز کرده ام...خواب ِ ادم هایی را هم می بینم که مدتهاست از خاطرم رفته اند. اما یک دفعه و بی هوا، می آیند و می نشینند روبروم...من وقتي خواب ميبينم يك اتفاقي پشت سرش مي ايد...و من دوست دارم که برف بیاید...زمستان امسال مثل هر سال نيست...برف كم دارد...يك برف حسابي...یادم می آید همین روزهای سال ِ پیش، طوفانی امده بود و زندگیم را به هم پیچیده بود و من انقدر مبهوت بودم که نمی دانم چند هفته، تمام ِ دنیام سکوت بود و لب از لب باز نکردم تا یک روزی ، یک جایی ...بگذريم!...نگاه كه می کنم به آسمان...باران تمام صورتم را خيس ميكند...ميدانم خدای ِ من آن بالا بالاها، توی ِ این شهر ِ درندشت ِ غریب ، لبخند می زند به من...هنوووز که هنوووز است، هواي مرا دارد... |
|
|
|
۱۵۴ چه فرقی می کند این عقربه های لعنتی ، زمان ِ کجای ِ دنیا را نشان دهند؛ الان که دلم برای ِ آن روزها و آن صبح ها و همه ی لحظاتی که پسوند "..." داشتند و قدِ تمام ِ دنیا، مهربانی و محبت توی ِ روزهایش بود، تنگ است...هنوز هم روزهای من همان رنگی مانده...میدانی، سرمای ِ اینجا دل ِ آدم را نازک می کند.خیلی نازک...آنقدر که کلمه ها هم آدم را به گریه می اندازند...شوووور می شوم این روزها...انگار مناسبتی دارد این روزها. تقویمم را نگاه می کنم...می گردم توی ِ صفحه هاش ببینم کجا یک ضربدر ِ لعنتی مرا بلند می کند و پرت می کند توی ِ روزهایی که ... بگذریم!...دیگر از آن روزها، سالها گذشته...سالها!...یک حسرت و غم بزرگی هست که این جور دلم را آشوب کرده...می نشینم لبه ی پنجره...پاهام را می گیرم توی ِ بغلم...و غررررق می شوم .چه کار کردم ؟... نمی دانم ...تردید کرده ام؟... نه ! من بر عکس همه ی عالم یک لحظه هم تردید نکرده ام...حتی توی روزهای سیاهی که تمام زندگی ام شده بود حسرت، من تردید نکردم...گله هم نکرده ام هنوز و هیچ وقت دیگر هم نمی کنم...اما همیشه بوده ام...همیشه ی خدا...گاهی وقتها، تنها مرهم ِ دردهای ِ آدمی، زمان است...باید بگذاری زمان، دست های ِ خشن و زبرش را بکشد روی ِ زخم های ِ دلت...باید بسوزی...بسوووزي...و دم نزنی...زمان که بگذرد، تنها ردّی می ماند از زخمی کهنه...که گاهی، گوش می کنی دخترک ؟! گاهی دوباره سرباز می کند و شور می شوی و می سوزی...اما زمان که بگذرد دنیا عوض می شود...قصه هم جور دیگری میشود...و نمی شود برگشت و از نو شروع کرد...و من حال ِ عجیبی دارم این روزها و شب ها...یکباره چیزهایی یادم می آید که...نمی دانم از کجا و چه جور...چرا می آیند توی ِ لحظه هام. شعرهایِ سید علی صالحی را خیلی وقت ِ پیش خواندم...شبیه قصه ی و دردهای من بود کلمه هایش...دوستش داشتم، دلم می خواست هی بخوانمش. دلم می خواست هی جمله هایش را – همان ها که بدجوری مرا تلخ می کرد - روی ِ دفتر و کتاب و وبلاگ و دیوار ِ کنار ِ تختم بنویسم. اما انگار یک دفعه خوابیدم و بیدار شدم و اصلا یادم نبود یک روزی شعرهای صالحی را خوانده ام ... حالا امروز؛ بعد سالها نمی دانم از کجا، یک باره جمله هاش - کلمه به کلمه – می آید توی ِ زندگي ام...جایت هم خالی ِ خالی... ومن مثل همیشه...اینها را که نوشته ام چقدر غم داشته باشم خوبست...؟ |
|
|
|
۱۵۳ امشب حرفِ زیادی نیست .. فقط اینکه “ August Rush “ را اگر ندیده اید، ببینید. نمی دانم چی توش بود که من اینقدددددر سبک بودم بعد از دیدنش ... نگاه های خیس ِ زنی که یااااازده سال منتظر بود ... یا سردرگمی مردی که با پسرکی حرف می زند که گمشده اش است و او نمی داند ... یا پسرک ِ کوچکی که مطمئن است اگر امشب برود روی سن، پدر مادرش او را می شنوند ... هر کجای دنیا که باشند ... حتی اگر مرده باشند ... |
|
|
|
۱۵۲ بابا میهمان این طاقچه ی پنجره ی اتاقم است...آمده به کنج تنهایی های پسرکش...دو ساعتی است که سر به سر هم میگذاریم...یک فرمول دینامیک را بهانه کرده ایم و مثل ایام دبیرستان باهم بحث میکنیم...میگوید پسر توی دانشگاه چی به شما یاد میدهند؟ فقط بلدین تقلب کنید و به دخترها گیر بدین! منم میگویم آن فرمولهایی که 30 سال قبل توی دانشگاه تهران یادتان داده اند الان به عنوان مثال نقض استفاده میشود!...یعنی که خلافشان ثابت شده است و هی ادامه میدهیم...حواسم هست که چه جوری بخندانمش...دوست دارم آن لحظه را که چشمهایش را میبندد و مثل یک بچه می خندد... پ.ن: من دلم برای دفترهای لعنتی ام تنگ شده...دخترک ۵ کیلو کاغذ پر کلمه بدهکاری؛ یادت باشد...! |
|
|
|
۱۵۱ (جایش بماند برای بعد)...اینجا بام تبریز است...آسمان، جور ِ عجیبیست...جوری که فکر می کنی تا آخر ِ دنیا، این آسمان، ادامه دارد...جور ِ قشنگی وسیع است...و بی انتها...و رمزآلود...و آبی آبی آبی...می دانی رفیق! آسمان ِ اینجا، همین رنگ، نبود... نیست هم...باور کن...باید با چشمهای من ببینی اش... يه روزي |
|
|
|
قل می خورد می افتد روی ِ گونه هام...با آستینم پاکش می کنم...یادم می افتد اگر مام بود می گفت : تو کی می خواهی بزرگ شوی؟...توی ِ بغض وگریه، خنده ام می گیرد... راستی...زمستان که تبریک ندارد...دارد؟ |
|
|
|
بهتر است دلم این روزها خیلی با خودم کلنجار رفتم ننویسم ... اما خب .. نشد ... یک روزِ تمام هم که حرف می زدی، هزااار صفحه هم که می نوشتی، اخرش زل می زدم توی ِ چشمهات و داد می زدم که ... همین به خدا! بعض کرده ام ...می روم گریه کنم... وقتش گذشته اما ... دلم خواست بنویسمش ... |
|
|
|
۱۴۸ :( بقیه اش حذف شد...بماند برای بعد... |
|
|
|
۱۴۷ |
|
|
|
۱۴۶ معمولا که مینویسم، رها میکنم یك جا تا به کلمه هایش عادت کنم، بعد صبر میکنم یک شبی، آخر شبی چیزی، پست میکنم، کامپیوتر را خاموش میکنم و پناه میگیرم زیر لحاف...كه وقتی صبح میشود، به اندازهی کافی کار از کار گذشته.میدانی کلمه هایی هم هست که می دانم برای همیشه باید پنهان بمانند...می ترسم ازشان که پنهانشان کرده ام...می ترسم از احساسم توی این پست های " ثبت موقت" بلاگم که هیچ کس نمی خواندشان...پسرک ِ پشت ِ کلمه ها را کسی نمیشناسد هنوز...حرفها بس که تلخ است و درد دارد و پا می کوبد به زمین و داد می زند...اما آنکه باید بخواند، شاید درست همان شب که مینویسم تا صبح بیدار بوده و هزار بار مرا، هوارهای مرا، تلخی های مرا خوانده...با من بغض کرده...و کسی چه می داند؟ شاید حتی جواب نوشته...از آن جوابها که هیچ وقت send نشده اند...از آن جوابها كه هميشه منتظرش بودم...تمام ِ کلمه ها، همیشه ی خدا، یک چیزی دارند که مثل یک ظرف آب ِ یخ، ریخته شود روی ِ سرت...بلرزاندت...و یک بهت و سکوت چند ساعته برایت بیاورد...میدانی کلمه ای اگر نباشد زندگی یک جا، توی یک لحظه، متوقف میشود...اين كلمه های لعنتی...كه يك عمر؛ يك احساس پشت سرش دارد... |
|
|
|
دلم می خواهد چشمهایم را ببندم...و کسی برایم سهراب بخواند...آرام، آرام...من باشم و خدایی که در این نزدیکی است...و تو...که موهایت را ریخته ای روی صورتت...آرام، آرام...برایم سهراب بخوانی...و دستهایت را داشته باشم...سرم را بگذارم روی پاهایت و ساعتها گریه کنم...یعنی دلم پر است از روزگار...دلم رویاهایش را می خواهد...دلم تو را می خواهد هنوز... |
|
|
|
چه سرگردان است این عشق این وقت شب چهار و چند دقیقه ی بامداد است و من حمید جان؛ امشب آمده ام اعترافی بکنم...بگویم که من فقط تو را تمااام سالهای بچگی و نوجوانی و جوانیم، کنارم داشته ام...که من، فقط و فقط یک دوست به معنی ِ واقعی ِ صمیمی توی تمام روزهای زندگیم داشته ام...روزهای سفید و سیاهش...فقط یک نفر بوده که تمااااامِ رویاهای مرا که هیچ بنی بشری حق ندارد دست بزند بهشان را لمس کرده است...فقط یک نفر بوده که من یواشکی های ِ زندگیم را تعریف کرده ام...با او گریه کرده ام...و یا گریاندمش...هنوز هم...تو،جزیی از من بودی همیشه ی خدا...یادت هست آن همه اتفاق را؟...یادت هست آن روز؛ روبروی هتل پارس...روی آن نیمکت...خواستی باور نکنی حرفهایم را، اما کردی...خیلی وقت است می خواهم از باهم بودنهای طولانی مان بنویسم...از آن زمان که با هم عاشق شدیم...از آن زمانها که ساعت ها مینشستیم و حرف میزدیم...از آن زمانها که همیشه یه جایی توی زندگی من بودی...راستی حواست هست که شده ۱۴ سال؟! اس ام اس دیشبی ات که آمد آن گردنبند که از مشهد خریده بودیم را داشتم میبستم...همان که ۴روز کل آن خیابان حرم را به خاطرش گشتیم...برای حرفت سند بود...یک چیزهایی که توی عکسها بود را رها کن...همه چیز توی قلب من هست و می ماند تا ابد...راستی پسرک عاشق تو حالش چطور است؟میدانم که خیلی وقته که از خود ِ خودمان بی خبریم...یعنی از آن زمان که ورق های زندگیمان برگشت...و نفهمیدیم کی و چطوری همه دیوار رویاهایی که باهم ساخته بودیم خراب شد روی سر ِ دلمان...یاد یک چیزهایی افتادم که نمی خواهم با گفتنش دلت را خراش بدهم...یاد روزهایی که باهم عاشق شدیم...یاد آن همه سادگی ها و پاکی هایمان...یاد ساعتهای طولانی که باهم قدم میزدیم...و هنوز هم...اما دقت کرده ای که دیگر حرفهایمان تبدیل به نگاه هایی شده که از هم میگریزد؟! من وقتی تو را میبینم خودم را میبینم...پسرک خودم را...که مدام پلک میزند تا اشکهایش نریزد...که همیشه بغض دارد...کلمه هایش را رها میکند...و می خندد هنوز...به این زندگی...بچه بودیم آن روزها...شاید هنوز هم...کم اشک ِ هم را در نیاوردیم پسر...کم با هم گریه نکردیم...اما؛ من خوب ِ خوب می دانم که دنیای ِ من بی تو چیزی کم دارد...حمید جان؛ دنیا با تمام چیزهایی که دارد همه اش یک رویاست...یک خواب است...آدم یک شبی خواب میبیند پروانه است؛ پیله اش را دارد باز میکند...کسی چه میداند شاید هم یک پروانه باشد که همیشه خواب آدم را میبیند...باورت نشود تلخی ها...که دیر یا زود تمام میشود...پی ِ روزهای گمگشته ات نگرد...پی یک چیزهایی که دیگر نیست؛ نباش...پی خودت باش که فراموشش کرده ای...پی رویاهای جدیدی باش...که میدانم خیلی سخت است حتی باورش که آدم ۲۲ ساله باشد و بخواهد ادای ۱۵ سالگی درآورد...که از اول بخواهد زندگی اش را و رویاهای خوش رنگش را بسازد...میدانی باد هرجا بخواهد می وزد...یعنی یک چیزهایی هیچ وقت دست ما نبوده و نیست...همه اینها را نوشتم که بگویم پسرکت اگر روزی دلش آرام گرفت سراغ دل ما هم بیاید...سراغی از اشکها و بغضهای ما هم بگیرد...و بگوید که چقدر سخت است عشق را مدفون کردن زیر روزمرگی ها و سنگدلی های این دنیا...الان باز هم ساعت چهار و چند دقیقه ی بامداد است هنوز...کی صبح میشود؟!.. تجربه های سنگین ما |
|
|
|
طعم ِ تلخ ِ پاییز...طعم تلخ سوز و سرمای لعنتی این شهر که آدم را کلافه میکند...که به دستهای کوچک بچه ها هم رحم نمیکند...قول داده بودم به خودم هیچ وقت ِ خدا دیگر سراغ ِ یک چیزهایی نروم...سراغ دفترها و خاطره های پر غمش نروم...من اما، هیچ وقت ِ خدا به قول های خودم وفادار نبوده ام...دلم برای یک چیزهایی تنگ شده انگار...از پس ِ اینهمه فاصله و ایییینهمه روز دوری، این هم سال فاصله، هنوز هم همه چیز مرا یاد ِ تو می اندازد...همه و همه چیز... |
|
|
|
۱۴۲ |
|
|
|
۱۴۱ |
|
![]() |
|
![]() |
بامداد خمار
پسرک توی خوابهایش عاشق شد





