تبليغاتX
بامداد خمار

امکانات جانبی






در دستهای باد

پنجشنبه 21 آبان1388

خسته از دانشگاه می رسم خانه...گوشی را به اسپيكر وصل ميكنم…آهنگ love story را می گذارم برای پخش...مي روم طرف سماور...آب جوش است...قوری را مي گذارم جلويش و شيرش را باز می كنم...بر ميگردم، مي نشينم...باز فكر...باز خيال...باز هم كلافه ام...با صدای آبی كه از كابينت جاری است يادم مي آيد كه شير سماور باز بوده...از جايم بلند مي شوم و به آشپزخانه ميروم...نصف آب سماور خالی شده...اين چندمين باری است در اين هفته كه شير سماور را باز می گذارم و يادم ميرود كه منتظر پر شدن قوری هم بايد بمانم...بعضی وقتها آدم ار خودش هم بدش می آيد...می خواهد سرش را بكوبد به همان ديوار روبرويی اش...خيلی مرد باشد و تحملش هم زياد باشد به چند بد و بيراه بسنده ميكند...يك مشتی هم شايد بكوبد به ديوار يا همان كابينت و يا هر جاي ِ سخت ِ ديگر...شايد هم يادش بيايد كه سر ِ همين مشت كوبيدن ها انگشت كوچك دستش يكبار شكسته...بعد ِ تمام ِ اينها بايد مثل يك بچه ی ساكت و حرف گوش كن بنشيند و تمام آبها را با اين دستمالها خشك كند...باز سماور را پر كند و منتظر جوش آمدنش بماند...آخ كه گاهی چقدر سخت است از نو شروع كردن و منتظر ماندن و دم نزدن...

 
 


پنجشنبه 14 آبان1388

137
توی اين تنهايی پر هياهو كه دلم عجيب گرفته توي اين باران های گاه و بي گاه و هوای سرد و روزهاي دلگير و كوتاه و يكرنگ پاييزي ِ اين شهر ، دلم هوايی شده است...بهانه اش را دارد...كلافه ام ميكند...
مي خواستم آن روز بيايم و بگويم يك قراری گذاشته ام با خودم...می خواستم بگويم قصه اي كه با یک بهانه ی ساده شروع شد امروز ديگر با هیچ بهانه ای تمام نمی شود.مي خواستم بگويم بيا يك نقطه بگذار ته ِ حرفها و قصه ام...كه ناتمام نمانم...كه تمام شوم...كه فردايش كه بيدار مي شوم دوباره خيالت نيايد توی دنيايم كه خودت هيچ جايش نيستي... بگويم و بخواهم كه با حرفهایت بزنی بيخ گوشم كه تا هستم يادم نرود كه نخواهم خيال داشتنت را...مي خواستم بيايم و اينها را بگويم...كه هنوز دير نشده است اما من دارم تمام مي شوم ذره ذره...كه حرفهايی كه هنوز نزده ام و نزده ای را تمام كنيم...بعضی جاهايش را هم خط بكشيم زيرش...بماند برای هميشه...بقيه اش را هم خط خطی كنيم كه زخم نشود...درد نشود...
ولی پاهايم سنگين بودند...به زور مي كشيدمشان دنبال خودم...كسي توی دلم زجه مي زد...چنگ می زد به در و ديوار سينه ام.بعضی وقتها آدم بايد سنگدل باشد...به خودش...به روياهايش...به لحظه هايی كه ميگذرند و هيچ وقت ديگر نمي آيند.بعضی وقتها آدم بايد بميرد...و دم نزند...
مي خواستم بيايم و بگويم يك دنيا حرف توی دلم انباشته دارم و بپرسم كه حوصله ی شنيدنش را داری...می خواستم بيايم و بگويم...ولی لال شدم و نيامدم.

 


یکشنبه 10 آبان1388

امشب هم ماه کامل بود...گفته بودم ماه که کامل باشد گم می شوم...می آیم جایی که تو هستی...غرق می شوم توی خودم...دست می کشم روی همه ی گذشته ها...گذشته ها...گذشته ها...که گذشته اما نمی دانم چه چیزی هنوز مانده که مرا با این همه بی تابی و خستگی نگه داشته...

توی این کافی نت سر محله تان اگر نبودم حسابی می زدم زیر گریه...کاش یکی بیاید و مرا تا خانه مان ببرد...من گم شده ام...توی خیالم...توی رویاهایم...توی تصویر تو...

 


پنجشنبه 7 آبان1388

۱۳۵

یکی بود...یکی نبود...قصه ها همیشه با بود یکی و نبود یکی دیگه شروع می شوند.قصه ی منم اگر مال من نبود سخت می شد که باورش کنم.آدمها قصه ی خودشان را دارند...قصه هایشان رنگ دارد...بو دارد...طعم دارد.شیرین است گاهی...گاهی شور میشود...گاهی تلخ...گاهی ته می گیرد...گاهی سر میرود...یکزمانی شاید قصه ام را بنویسم، كتابش كنم...اسمش را مي گذارم" پسرك توی خوابهايش عاشق شد"...بعد بدهم دست تمام پسركهایی مثل خودم كه توی خوابهايشان عاشق می شوند و زندگی ميكنند...

قصه ها را می شود دید...می شود خواند حتی...میشود مزه مزه اش کرد...گاهی تمام قصه میشود چند خط کلمه و حرف و می آید توی گوشی که توی دستت است،و می خوانی اش...قصه دارد تکرار می شود...توی این کلمه ها و خیلی کلمه های دیگری که نوشته نمی شود هرگز...قصه ی من همین است...سر تا پایش " تو " هستی...آمدی توی دنیای سفید من و سر تا پای روزهایش را رنگی کردی...شدی تمام زندگی ام...هنوز هم هستی...و خواهی بود...تو قصه ات را زیبا بساز...زیبا مثل قصه ی من...زیبا مثل خودت...

 


پنجشنبه 7 آبان1388

۱۳۴

توي اولين بارون پاييزي كه حسابي خيسمان كرد...از بين اون همه آدمي كه به پاساژ نسيم پناه آورده بودند ديدن يك همبازي دوران بچگي كلي آن عصر چهارشنبه را به ياد ماندني كرد.خانه ي ما نبش يك كوچه اي است كه تهش يك باغي بود با يك در كوچك كه هميشه بسته بود.براي ما معما بود كه توي باغ چه چيزي وجود دارد.داستانها بافته بوديم براي آن باغ كوچك...كه مثلا موجودات عجيب غريب دارد و كلي چيز وحشتناك ديگر...آدمي مثل من هم كه تمام بچگي اش را تنها بوده برايش اين چيزها كمي خاص و هيجان انگيز بود.گذشت تا روزي كه با اين رفيق بچگي هايم قرار گذاشتيم كه برويم توي باغ...يك ظهري كه كوچه خلوت بود به زور خودمان را از ديوارش بالا كشيديم.ديدن آن همه خرت و پرت و درخت هاي بزرگ عجيب و يك كلبه ي كوچك چوبي وسط باغ وسوسه مان كرد.وقتي آن طرف ديوار امدم پايين از شدت ترس قلبم داشت از جايش كنده مي شد...زبانم خشك شده بود...اما اين دوستم اين چيزها به خيالش هم نبود...يك بچه شر واقعي بود...مرا كشاند تا دم در آن كلبه...ميگفت توي اين كلبه يك پير زن خوابيده...تمام تنم مي لرزيد اما به روي خودم نمي آوردم...طوري ميگفت كه خودش هم باورش ميشد و رنگ صورتش پريده بود.نفهميدم كي و چطوري مرا هل داد توي كلبه و درش را بست...خشكم زده بود نه صدايي از من بلند شد و نه جرات چشم باز كردن داشتم...چند لحظه بعدش چند بار صدايم كرد و جوابي نشنيد...بعد در را باز كرد و خودش فرار كرد...من هم بعد اون فرار كردم تا به ديوار باغ رسيدم...اصلا نفهميدم چطوري با آن هيكل كوچكم از آن ديوار به تنهايي بالا رفتم...بعد ها دوستم ميگفت وقتي صدايي نكردي فكر كردم آن پيرزن توي كلبه تو را گرفته و از ترس در را باز كردم و فرار كردم...

حالا بعد از 14-15 سال توي پاساژ نسيم كه خيس بوديم و زير اين باران از آن زمانها ميگفتيم حسابي مزه داد...

 
 


جمعه 1 آبان1388

امشب هي نوشتم...هي پاك كردم.اصلا يك هفته هست كه همش نوشته هايم را پاره ميكنم،پاك ميكنم، ديليت ميكنم، چيزي مي خواهم بگويم كه نمي شود.اما خوب ميدانم چه چيزي براي گفتن دارم...نمي دانم شايد هنوز وقتش نرسيده...تكه تكه اش ميكنم براي گفتن...به دلم نمي نشيند...وقتي هم حرفهايت را نتواني بگويي ميشود بغض و كلافه ات ميكند...آخ كه چقدر امشب من كلافه ام...

 


جمعه 24 مهر1388

 ۱۳۲

یک ماهی شاید میگذرد از آن شبی که توی حیاط خانه مان لبه ی حوض نشسته بودم و تا سحرش بیدار بودم...دستم را توی آب سردش میکردم و تکان میدادم و همش فکر و فکر...امروز که به بهانه ی جارو زدن توی حیاط قدم میزدم پشت گلدونهای کنار دیوار قبض های تلفن و یک قبض برق رو دیدم...مال 20 روز پیش بودند...می گویم پسرک تو که هر روز ِ خدا عصرها استکان چایی ات را برمیداشتی و اینجا ساعتها قدم میزدی...شمار تمام برگهای روی زمین را داشتی حتی...حالا بیست روز شاید هم بیشتر است که نیستی...راستی کجایی؟ کجاها زندگی میکنی؟ نه اینجایی، نه آنجا...نه دیگر اینجا شهر توست و نه آن شهر غریب...حسابی گم شده ای...خبر داری؟...حسابی جا خورده ام...فکر میکنم...میگویم آره خبر دارم گم شده ام...دارم نقش بازی میکنم گمانم، و فکر میکنم حسابی تونستم تو نقشم فرو بروم...نقش آدمی رو که داره خودش و احساسش رو دور میزنه...به خاطر تنها و تنها یک چیز...به خاطر خود تو فرشته ی زیبای من...تویی که بین این سطرها و کلمه ها، توی تمام این لحظه ها بودی...هستی...و خواهی بود...حالا هر کجا که باشی، با هر که باشی، فقط باش...توی قلب من جایت محکم تر از این حرفهاست...باور نکردی، هیچ وقت ِ دیگر هم باور نخواهی کرد که من چگونه عاشقت بودم تمام لحظه های این هفت سال را...و حتی حالا...بعد این همه حرف که روی سرم خراب شدند...بعد تمام اینها نه به خاطر خودم، که به خاطر تو این روزها را رها کرده ام که فقط بگذرند...که دیر شود برای همیشه...که وقتی سرم را بعدها بلند کنم، ببینم که دیرتر از همیشه شده برای من...که نه الان عذابت باشم و نه هیچ وقت دیگر...گذاشته ام که گذر روزگار دستهای زبرش را روی زخمهای من بکشد...و دل کوچک و خسته ی پسرک که همیشه درد دارد...اما، مهم نیست...هوز اما این قصه باورم نشده...باورم نشده که عذاب میکشم...آن لحظه توی حیاط که به اینها فکر میکردم گمانم قیافه ام دیدنی بود...داشتم به این فکر میکردم چطور شد پسرک عاشق ِ دیوانه به اینجا رسید؟ پسرکی که تمام زندگی اش را به فرشته اش بسته بود، مگر میتواند طاقت بیاورد؟ نمی توانی پسرک...به خدا نمی توانی...راستش نمی خواهم این نقش ِ"از همه چی راضی بودن" رو ادامه بدم...خسته ام میکند...با دیوانگی راحت ترم...دوست دارم دوباره مثل همه ی گذشته ها...یک صبح پاییزی بشود، توی هوای سردش از خونه باهم بیاییم بیرون...تمام مسیر را جلوی چشمهایم باشی...آن کیف ِ کوچک ِ پاپکو ات را بگیری دست راستت...و بیایی و رد شوی...دوست دارم همه ی زندگی ام را بدهم فقط یکبار آن روزها بشود...که من باشم و تو...بی خیال همه دنیا و منطق های لعنتی اش...سلام بدهم، چشم هات را از پشت شیشه ی عینکت نگاه کنم و بگویم که دوستت دارم...بگویم که دخترک هیچ میدانی شده ای تمام زندگی من؟...که شده ای فرشته ی زیبای من...بگویم و دستهایم بلرزند...خراب کنم و تو بخندی...نشد...آنروزها گذشت...خیلی چیزها عوض شد...زندگی چرخید و به اینجا رسید که من توی حیاط خانه مان بایستم و آرام و بی صدا اشک بریزم...کم کم دیر میشود...دارد دیر میشود برای همه چیز...شاید طاقت نیارم...

 
 


پنجشنبه 23 مهر1388

۱۳۱

گفتن بعضی چیزها حتی اینجا، خیلی سخت است...میدانی حرف‌ها هم مثل آدم‌ها هستند، گاهی که باید بیایند، نمی‌آیند یا آنقدر دیر می آیند که کار از کار گذشته و لال شده ای...بغض راه گلویت را گرفته...دستهایت مستاصل است...پاهایت سست...لحظه ها را ساده رها میکنی که بگذرند...که فقط بگذرند...ساده...گاهی وقتا هست که اونقدر چیزی یا کسی رو دوست داری که ترس برت می داره؛ اونوقته که ازش فرار می کنی، که فاصله می گیری، که بهونه می تراشی ،که درس و کار و هزار چیز بی اهمیت دیگه بی خود و بی جهت میشه خیلی مهم؛ اما...هیچ بهونه ای بهتر از عشق نیست برای زندگی کردن...برای چشمانت که پر اشک باشند هر لحظه که می آید...و میرود...و تو دلتنگی...خواستم فقط بنویسم که من هنوز همان پسرک عاشق و دیوانه ام...خواستم بنویسم؛ نشد!

 


سه شنبه 21 مهر1388

۱۳۰
...این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است...

به تعداد لحظه هایی که ننوشتم توی این وبلاگ ،دلتنگی بوده...و هست هنوز...لحظه های غصه داری که مچاله میشوم توی خودم.کم نیست تعداد این لحظه ها...و من سعی می کنم مهربان باشم...با خودم...با زندگی...که باور کنم این لحظه ها که میگذرند، مهربانند با من...که باور کنم آدم ِ روبرویِ این کلمه ها دارد لبخند می زند به من...که یادم برود چه اتفاقی افتاده...و با خودم فکر می کنم بگذار همه چیز آرام بگذرد پسرک...که شاید باعث شود روزهای سیاه را فراموش کنم...به امید روزهای روشن فردا...که دوست ندارم نیامده سیاهشان کنم...این روزها که میگذرد خسته تر از همیشه...درگیر...و خیلی چیز دیگرم، باید فرصتی باشه که بشینم خودم رو پیدا کنم و حسابی فکر کنم که الان مثلا کجام...میدونی درد که شروع ميشه٬‌ يک تيکه ابر خاکستری متراکم راه تنفس رو ميبنده.درد که شروع ميشه تمام دلتنگی ها روی ابر خاکستری متراکم سوار ميشن و ابر خاکستری متراکم سنگين ميشه و آماده ی باريدن.درد که شروع ميشه تمام آفتابها فراموش ميشن و گلدون شمعدونی توی طاقچه ی پنجره اتاقم خم ميشه...مثل من مچاله میشه...درد که شروع ميشه فکر ميکنم که اگه ابر خاکستری متراکم بباره درد فراموش ميشه، ولی اينطوری نيست.ابر خاکستری توی دلم فقط ميباره...فقط ميباره...ميباره...
امروز هم درد شروع شد.ابره اومد و راه گلوم رو بست...ميشه برام يه قصه بگی؟ شايد ابره بره...ميشه برام حرف بزنی؟ که شايد ابره بره...ميشه اشکهام رو پاک کنی؟

 
 


جمعه 17 مهر1388

۱۲۹
مرگ امروز از بیخ گوشم رد شد! نه اینکه نترسیده باشم اما از 4 نفر دیگری که کنارم توی ماشین بودند من کمتر هول شدم وقتی ماشین رفت توی خاکی...چشمامو بستم و با خودم گفتم که تموم شد! اما نشد...همینه که هنوزم وقت هست برای چشیدن طعم باقی زندگی...

...
باش !
آری ، فقط باش !
بودنت کافیست...
که بودنت جانشین ِ تمام ِ نبودن هاست...
این که فاصلهء قلب هامان از اتفاق تا خاطره است
و حسّ داشتنت آن هم به اندازهء پلک زدن محال
خیال و همیشه کال
و در مساحت ِ نجومی قلبت
اندک جایی برایم نمی بینی
مهم نیست!
که این از سرنوشت تلخ ِ این تن است
فقط باش تا همیشه
که این تمام ِ آرزوی ِ من است...

 




    گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی
    دیدنت حتی از دور آب بر آتش دل میپاشد
    آن قدر تشنه ی دیدار توام
    که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
    دل من لک زده است
    و دل من به نگاهی از دور میسازد
    ای قدیمی ای خوب
    تو مرا یاد کنی یا نکنی
    من به یادت هستم
    من صمیمانه به یادت هستم



پیوند ها